ابهامی به گستره تاریخ - نقد مهناز رونقی بر رمان دیلماج - روزنامه اعتماد

ابهامی به گستره تاریخ - نقد مهناز رونقی بر رمان دیلماج - روزنامه اعتماد

 

«میرزا یوسف خان مستوفی مشهور به دیلماج در تاریخ چهره ناشناخته و رازآلودی است، عده‌ای تحسین و تمجیدش کرده‌آند. از آن دسته دلباختگان وطن بود که در راه حصول آزادی و پیشرفت مدنیت ایران سر از پا نمی‌شناخت و عده‌ای خوار و خفیفش داشته‌اند. خیانتی نبود که نکرد و رذالتی نبود که بروز نداد، اما این چهره پیچیده در زندگینامه خودنوشته‌اش بسیار بسیط و ساده است: لکه‌ای بودم در آینه وجود. به جا خواهم ماند یا نه، خود نمی‌دانم. اگر بمانم از این پس هر که به قصد دیدار خود در این آینه نظر کند یوسف دیلماج را خواهد دید.

حمیدرضا شاه‌آبادی در رمان خود شخصیت‌ها و حوادثی آفریده است که همه نام و رنگی از تاریخ و واقعیت دارند، اما هیچ‌یک واقعی نیستند.»

کتاب با نامه‌ای آغاز می‌شود، نامه‌ای از مدیر انتشاراتی که قرار بوده زندگی میرزا یوسف را چاپ کند خطاب به نویسنده‌ای به نام خسرو ناصری...، مقدمه و فصل اول کتاب بازپس داده می‌شود تا نویسنده در آن بازنگری کند، چراکه ناشر بر این باور است که بیش از آنکه کتابی تاریخی و مستند باشد خصوصیات یک رمان را داراست.

و بعد مقدمه و پنج فصل بعدی زندگینامه به قلم خسرو ناصری در کتاب چاپ شده است.

«تاریخ‌نویسی ما تقریباً هشتاد سال فقط خودش را تکرار می‌کند. به خاطر همین شخصیت‌های تاریخی‌مان همیشه یک شکل دارند و حال شما از من می‌خواهید که مثل بقیه باشم. اگر درباره افراد و موضوعات دیگر بتوانم درباره میرزا یوسف نمی‌توانم. این با خیلی‌های دیگر فرق دارد.

آدم محجوب، باسواد و عاشق‌پیشه‌ای که حاضر است جان خودش را برای آزادی مردم فدا کند بعد یک مرتبه آن‌قدر تغییر می‌کند که در حال مستی دستور می‌دهد زبان هفت نفر را فقط به جرم آنکه از مشروطیت اسم برده‌اند از حلقشان بیرون بکشند. شاید بهتر باشد که درباره او یک رمان بنویسم. فقط در رمان می‌شود ظرافت‌ها و پیچیدگی‌های زندگی کسی را نشان داد.»

و به این ترتیب خسرو ناصری فصل‌های بعدی کتاب را هم می‌نویسد و برای ناشر می‌فرستد تا ناشر چاپ آن را رد کند و در انتهای کتاب ناشر نامه‌ای از مستوفی‌نیا نوه برادر میرزا یوسف ضمیمه کند و این نامه نقطه پایان داستانی باشد که هیچ پایانی برای آن متصور نیست، مگر تاریخ را پایانی هست. خط روایی داستان نیز همچون تاریخ است و دوار. با نامه آغاز می‌شود و با آن خاتمه می‌یابد و همین موضوع در پیدایش چنین حسی سهیم است که داستانی که گفته می‌شود سندیت ندارد و نباید چندان باورش کنیم و همین برداشت لایه نخستین معنایی داستان را آشکار می‌کند که هیچ‌چیز قطعیت ندارد و نویسنده در هاله‌ای از ابهام تاریخ آن زمان را سایه زده است. خاطراتی به دست نویسنده‌ای نگاشته می‌شود و تصویر بر بومی رنگ می‌گیرد، اما میرزا یوسف نه این است و نه آن. هم این است و هم آن.

شخصیتی که مطلق نمی‌شود آن هم در بی‌زمانی. زمان درونی شده در داستان زمان بیرونی یا زمان عینی را به تعلیق درمی‌آورد و آنچه به دست می‌دهد بی‌زمانی متن است.

این رمان رویکردی مدرن به تاریخ دارد، از این رو خواننده با علاقه و البته سردرگمی که محصول چنین تحلیل ساختگرا و دوگانه‌ای است به داوری می‌نشیند. از سویی شخصیتی آزادی‌خواه ترسیم می‌شود و از سویی شخصیتی آزادی‌خواه ترسیم می‌شود و از سوی دیگر ضد مشروطه. حال در این میان داوری بس دشوار است و شاید این تغییر نویسنده از تاریخ است، نویسنده‌ای که متعلق به عصری است که آنچه به عنوان واقعیت مطرح می‌َود مدت‌هاست رنگ باخته تا این حداقل در قرنی که گذشت مفهومی نسبی و متفاوت از آنچه در گذشته می‌پنداشتیم پیدا کرد و گاه چنان تلخ و موهوم شد که ما را وا داشت خود و جهان پیرامونمان را بازنگری کنیم.

چنانچه مقوله هنر و ادبیات از آنجا آغاز می‌شود که نگاهی متفاوت به جهان و واقعیت داشته باشیم. نویسنده باید درکی متفاوت داشته باشد و ذهنیت و نگاه خود را چنان بپروراند که تصویری دیگر از جهان آشنایی که همگان می‌بینند ارائه کند و این همان کاری است که حمیدرضا شاه‌آبادی در دیلماج کرده است.

قدرت فضاسازی نویسنده از دوران گذشته در ساخت زمان و مکان‌هایی که با خود اعجابی دارند کاملاً مشهود است، حوادث اعجاب‌انگیز و دور از انتظاری که می‌تواند باورپذیر باشد.

داستان از زبان دانای کلی که خسرو ناصری محقق و نویسنده اثر است نقل می‌شود، زبان رمان زبان کلاسیکی است که با تاریخ قصه همخوانی دارد، ساختار رمان به لحاظ زبانی محکم است.

یکی از مضامین مهم در این اثر جبر و اختیار است که راوی جبرگرا به نظر می‌رسد.

این رمان را می‌توان اثری پست‌مدرن خواند چراکه تفاوت مدرن و پست‌مدرن در فراروایت‌هاست که لیوتار مطرح کرده است. روایت بیان مسئله و رخداد جامعه به صورت قالبی است.

در این اثر ما از روایت‌ها فراتر رفته و به فراروایت‌ها می‌رسیم. گفته می‌شود که زمان روایت‌های کلان به سر آمده و شاید در تاریخ نیز فراروایت‌ها پاسخگویمان باشد.

نویسنده پست‌مدرن در جهان عدم قطعیت به سر می‌برد، این است پایان و انتهای معنا. آنچنان زیستن و معمای زندگی و بعد گم شدن و روایت‌های گوناگون که هر یک می‌تواند قصه‌ای باشد.

«در آنچه دیدم زینت آن دختر زیباروی خوش‌قریحه نبود صاحب آن آوای خوش و آن نگاه زیبا زنی شده بود با پوست سوخته و نگاهی وحشی و عاری از احساس. چون به من رسید نگاهم کرد و چهره درهم کشیده و گذشت. حتم کردم به کل فراموشم کرده. نه این زینت دوران جوانی من نبود.

این آخرین برگ یادداشت‌های روزانه میرزا یوسف است که در سال 1327 نوشته شده. از این پس دیگر هیچ نشانی از او نیست. گفته‌اند اجاره خانه‌اش را یکجا پرداخته و دیگر از انظار غایب می‌شود. عده‌ای معتقدند که خودکشی کرده و عده‌ای می‌گویند او را در خندق تهران و میان خندق‌نشینان دیده‌اند که به پست‌ترین وجهی روزگار می‌گذرانده است. تارخی مرگ او را معلوم نیست. همان‌طور مکان دفن و چگونگی مردنش.»

آشکارترین نمود این داستان ابهام است، موتیفی که به اشکال گوناگون تکرار می‌شود.

قدرت قصه‌پردازی را نمی‌توان در انگاره روایی محدود کرد. درواقع در این اثر شاه‌آبادی در جست‌وجوی تاریخ گمشده است و شاید تنها می‌خواهد چنین مفهومی القا کند که هیچ جست‌وجویی به پاسخ نمی‌رسد و این نگاه فلسفی را در اثر می‌بینیم.

گردشی غریب در تاریخ و آدم‌های آن، حمل سنگین خاطراتی با رنج و دهشت کتابی خاکستری‌رنگ.

میرزا یوسف تصمیم می‌گیرد زندگی خود را بنویسد تا از گذشته خلاص شود، اما آیا ما از گذشته خود خلاص می‌شویم، بی‌شک پاسخ منفی است وگرنه حمیدرضا شاه‌آبادی این رمان را نمی‌نوشت.

شاید ادبیات معاصر ما نیازمند چنین درونمایه‌هایی است تا طعمی دیگر یابد و تنوعی دیگر.

و نهایت آنکه همه چیز در هوای کدر این رمان مشکوک به نظر می‌رسد به جز خود تردید. این کتاب واقعیت است یا خیال شاید هم هیچ‌کدام.

کتاب را که به پایان می‌بری می‌اندیشی افسانه‌ای بوده که آدم‌هایش را لمس کرده‌ای، آدم‌هایی باورناپذیر و غیر قابل درک.

حافظه جمعی ما چه می‌گوید؟ آیا مردگان زندگی خود را در ما ادامه می‌دهند. پایان‌بندی و اشاره به نامه نواده برادر میرزا یوسف خود گواه این گفته است.

«وقتی میرزا یوسف یکباره رفت و ناپدید شد، دست‌نوشته‌هایش در کنار چمدان و وسایل دیگرش در خانه پدربزرگم جا ماند. آن‌ها را تا سال‌ها بعد در گوشه‌ای از خانه نگه داشته بودند. پدرم که عقل‌رس می‌شود نوشته‌ها را می‌خواند و به آن‌ها دل می‌بندد. به همین خاطر موقع بیرون آمدن از خانه پدری آن نوشته‌ها را هم ضمیمه وسایل خودش می‌کند و با خود می‌آورد. این‌طورن وشته‌های میرزا یوسف به خانواده ما می‌رسد.»

آیا گذشتگان نسبت به میزان خاطرات و دلبستگی‌شان در افراد پراکنده می‌شوند و آیا این مشغله‌ها نمی‌تواند دستمایه‌های کافی برای افسانه شدن بشر باشد؟

هیچ نمی‌دانی اما آنچه می‌دانی آن است که آنچه آغاز ندارد، نپذیرد انجام...