مشروطه به روایت مترجم - نقد محسن حکیم معانی بر رمان دیلماج در نشریه نگره

مشروطه به روایت مترجم - نقد محسن حکیم معانی بر رمان دیلماج در نشریه نگره

 

 

نوشتن دربارة رمان دیلماج، آخرین اثر حمیدرضا شاه‌آبادی، بدون در نظر داشتن ساحت تاریخیِ آن غیرممکن به نظر می‌رسد. دیلماج به طور قطع در زمرة رمان‌های تاریخی قرار می‌گیرد. اینکه رمان تاریخی اساساً چیست و تحول و تطور رمان تاریخی چگونه بوده است، به مطلب حاضر چندان مربوط نیست، اما اشاره به این نکته شاید بی‌مناسبت نباشد که میان تاریخ و ادبیات داستانی همواره تعاملی وجود داشته است. از سویی کوشش تاریخ ثبت واقعیت است درحالی‌که ادبیات با محور قرار دادن تخیل ـ که جوهرة اثر هنری و ادبی است ـ به ظاهر در طرف دیگرِ معادله قرار می‌گیرد، گو اینکه رمان تاریخی همواره به عنوان گونه‌ای مقتدر و پرکاربرد مورد توجه نویسندگان، منتقدان و مخاطبان بوده و هست و همیشه تناقضی که میان تخیل (امر ادبی) و تقید به واقعیت (امر تاریخی) وجود داشته، مورد مناقشه قرار گرفته است. این مسئله دربارة گونه رمان‌های رئالیستی که با زمینه‌های تاریخی نوشته شده‌اند کمتر بحث‌برانگیز بوده تا فرا داستان‌های تاریخی که از دهة 60 قرن بیستم وارد ادبیات شده و کم‌کم جای خود را باز کرده است. یکی از ویژگی‌های فرا داستان‌های تاریخ‌نگارانه، که اغلب در زیرمجموعة «ادبیات پسامدرن» مورد بحث قرار می‌گیرند، وقوع ماجرای رمان در زمینة تاریخی و عطف توجه ظاهری به این زمینه است و در عین حال نشانه‌هایی که زمان تاریخیِ داستان را مورد سؤال قرار داده و توجه خواننده را به این نتکه معطوف می‌دارد که در حال خواندن ادبیات است نه تاریخ. دنبال کردن رد پایی از این‌گونه در رمان دیلماج نتیجه‌ای در بر نخواهد داشت. دیلماج به ظاهر «بررسی زندگی و افکار میرزا یوسف خان مستوفی مشهور به دیلماج است.» (ص 8) اینکه نویسنده تا چه اندازه در این راه توفیق داشته نه در حوصلة این سطور است، نه اگر بود گره‌ای از کار باز می‌کرد؛ با توجه به اینکه سطرِ یادشده از کتاب، از زبان راوی نویسنده و مورخی است به نام «خسرو ناصری» که زندگی «میرزا یوسف»‌را به رشتة تحریر درمی‌آورد. دیلماج با نامه‌ای آغاز می‌شود که مدیر انتشارات اندیشه و تحقیق به خصرو ناصری (همان نویسنده و مورخ) نوشته است: «مقدمه و فصل اول کتاب ‘سیری در زندگی و افکار میرزا یوسف دیلماج’ را خواندم...» (ص 4) ناشر کتاب را به سبب آنکه «بخش‌های اضافی زیادی دارد» و «به نظر می‌رسد در این کتاب بیش از آنکه به تحقیق و تفسیر تاریخی توجه داشته باشید، به قصه‌پردازی و ایجاد جذابیت‌های داستانی توجه داشته‌اید.» (ص 4)، پس فرستاده تا در آن کمی دستکاری شود. این نامة کوتاه چند کارکرد دارد: اولاً عطف توجه خواننده به این نکته که با اثری بیشتر حکایتی سر و کار دارد تا اثری تاریخی. دیگر آنکه نوع کار نویسنده (یا راوی) را نشان می‌دهد که به طور مستقیم بیان‌کنندة این نتکه است که وی مطالب را از منابع تاریخی اخذ و روایتی داستان‌گونه از آن‌ها ارائه نموده است که اثر را از ساحت اثری صرفاً تاریخی به ساحت ادبیات وارد می‌کند. نکتة دیگر نام کتاب است. نام رمان دیلماج است، اما کتابی که در نامه از آن اسم برده می‌شود «سیری در زندگی و افکار میرزا یوسف دیلماج» نام دارد که نویسنده‌اش خسرو ناصری است. و این خود تمهید دیگری است برای آماده کرده ذهنیت خواننده تا همواره متوجه باشد که با اثری ادبی سر و کار دارد و نه یک کتاب تاریخ. پس از آن بلافاصله با مقدمه و بخش اولِ سیری در زندگی و افکار میرزا یوسف دیلماج، بر پایة اسناد و نوشته‌های منتشرنشده مواجه می‌شویم. در مقدمه، نویسنده (خسرو ناصری یا حمیدرضا شاه‌آبادی؟) روش تحقیق و منابع خود را بازگو می‌کند و از چهرة میرزا یوسف تصویر گنگ و مبهمی ارائه می‌کند که «عده‌ای تحسین و تمجیدش کرده‌اند و عده‌ای خوار و خفیفش داشته‌اند.» (ص 8) نویسنده در این مقدمه با نام بردن از احمد کسروی ـ و بعدها در طول رمان از افراد دیگری مانند میرزا ملکم‌خان ناظم‌الدوله، فروغی‌ها و... ـ توجه دوباره‌ای به خواننده می‌دهد تا رمان را اثری واقع‌انگارانه تلقی کند. در این مقدمه خلاصه‌ای از آنچه در ادامه خواهد آمد گنجانده شده و در واقع طرح اولیه یا بهتر است بگوییم درون‌مایه اولیة اثر، که سیر تطور شخصیت میرزا یوسف است، ارائه می‌شود: «او گاه روشنفکری است ژرف‌نگر که هوشمندانه دنیای اطرافش را می‌کاود و در راه فهم آن تلاش می‌کند، گاه عاشق‌پیشه‌ای که سینه پرسوز خود را به روی اوراق سفید کاغذ گشوده... و گاه سیاستمداری که به چیزی جز موفقیت خود و هم‌ردیفانش نمی‌اندیش.» (ص 9) به این ترتیب قدم به بخش اول رمان می‌گذاریم. نویسنده زندگی میرزا یوسف را از زمان کودکی با نگاهی به خانوادة او آغاز می‌کند و پیش می‌برد. در این بین به روش تاریخ‌نگاران هم یافته‌های خود را مقابل خواننده قرار می‌دهد و هم در خلال آن بخش‌هایی را از متون دیگر ـ یا به ظاهر از متون دیگر ـ نقل می‌کند که بیشتر دست‌نوشته‌های میرزا یوسف است، اما از ارجاع به متون دیگری مانند خاطرات محمدعلی فروغی ذکاءالملک و گزارش‌های مأموران نظمیة تهران نیز سود می‌برد؛ شیوه‌ای که تا پایان رمان همچنان حفظ شده و بر آن تأکید می‌شود. پس از بخش اول، باز خواننده با یک نامه مواجه می‌شود و این بار متوجه می‌شود که جواب خسرو ناصری را خطاب به مدیر انتشارات اندیشه و تحقیق می‌خواند. ناصری در این نامه بر بخش اول کار صحه می‌گذارد و باز این توجه را که پیش‌تر نیز بدان اشاره کردیم مورد تأکید قرار می‌دهد که مخاطب در حال خواندن رمانی است. اگرچه عسی دارد کاملاً غیر مستقیم و تلویحی فقط با اشاره‌ای گذرا به این وجه قضیه بپردازد اما از خلال این سطور، نقیض آن کاملاً هویداست: «شاید بهتر باشد دربارة او یک رمان بنویسم. فقط در رمان است که می‌شود پیچیدگی‌ها و ظرافت‌های زندگی او [میرزا یوسف] را نشان داد.» (ص 33) یا در جای دیگری از همین نامه می‌خوانیم: «دلم نمی‌خواهد در قالب یک کتاب خشک و بی‌روح درباره‌اش حرف بزنم و نتیجه‌گیری کنم. برای این کار هم باید در نوشتن راحت باشم و هرچه را که لازم می‌دانم بنویسم. در زندگی میرزا یوسف چیزهایی هست که نمی‌شود آن‌ها را در یک کتاب تاریخی نوشت.» (ص 34) و با این توضیح‌ها یادآور می‌شود که «فصل‌های دیگر کتاب را هم مثل قبل نوشته‌ام.» (ص 40) در همین نامه نکتة دیگری هم مورد توجه قرار می‌گیرد: «این آدم [میرزا یوسف] با خیلی‌های دیگر فرق دارد. آدم محجوب، باسواد و عاشق‌پیشه‌ای که حاضر است جان خودش را برای آزادی مردم و رفاه آن‌ها فدا کند. بعد یکمرتبه آن‌قدر تغییر می‌کند که در کرکانرود در حال مستی دستور می‌دهد زبان هفت نفر را فقط به جرم آنکه از مشروطیت اسم برده‌اند از حلقشان بیرون بکشند.» (ص 33) این اظهار نظر را می‌توان به عنوان محور داستان تلقی کرد و این‌گونه اندیشید که حمیدرضا شاه‌آبادی از نوشتن وقایع زندگی میرزا یوسف مستوفی قصد نگارش رمان شخصیت دارد، نه یک رمان تاریخی. شاید بی‌مناسبت نباشد در همین جا این نکته را مشخص کنیم که اگر چنین باشد، رمان دیلماج را باید اثری متوسط به شمار آورد؛ چراکه لااقل این سطح از رمان به هیچ روی باز نمایانده نمی‌شود. خواننده اگرچه در پایان با شخصیتی تحول‌یافته و تغییر منش داده مواجه می‌شود، اما به جز توصیف این تحول هیچ عاملی برای آن بیان نمی‌شود. به عبارت دیگر، طرح رمان از این منظر دچار ضعف است. شاید این امر از آنجا ناشی می‌شود که میرزا یوسف را از نیمه‌های داستان درگیر محافل فراماسونری می‌بینیم و همین مسئله باعث می‌شود چرایی رفتارهای او را درنیابیم. چنانکه خاطرات روزانة میرزا یوسف (که از منابع اصلیِ نویسندة زندگی‌نامة او به شمار می‌رود) با ورود او به لژ فراماسونری «بیداری ایران» کم‌کم به یادداشت‌های کوتاهی می‌انجامد و سرانجام دیگر ادامه نمی‌ِابد. اما خواننده این را به عنوان منطق درونیِ داستان می‌پذیرد، زیرا نخست آنکه نویسنده در ابتدا شرط کرده که قرار نیست اصول تاریخ‌نگاری را موبه‌مو به اجرا گذارد و لاجرم مخاطب متوقع است تنها تا آنجا که شواهد در دست نویسنده است همراه او نباشد، بلکه در جریان امور و رأی شواهد و منابع نیز قرار گیرد که این قراردادی است مکتوب میان نویسندة دیلماج و خوانندة آن. دیگر اینکه از ابتدا نیز سیر تحول شخصیتیِ میرزا یوسف به این سمت و سو نبوده است و فقط به این بهانه که نویسنده قبلاً عنوان کرده که قرار است میرزا یوسف از فردی آزادی‌خواه و مشروطه‌طلب به شخصیتی مخالف مشروطه و طرفدار استبداد تغییر هویت و منش دهد، دلیل کافی و بی چون و چرا باید این تغییر نخواهد بود. بلکه خواننده حق دارد از چرایی این اتفاق در شخصیت پرس‌وجو کند و نبودِ آن را نقطة ابهام یا ضعفی قلمداد نماید.

به جز شخصیت میرزا یوسف که ـ اگر تحول ناگهانیِ او را به حساب نیاوریم ـ در نیمة اول رمان شخصیتی تا حدی قابل قبول و بی‌نقص است، در رمان با اسامی‌ای برمی‌خوریم همچون «میرزا ملکم خان»، «محمدعلی فروغی» و «میرزا شفیعا» که شیوة پرداختشان کاملاً با سبک رمان که زندگینامه است تطابق دارد؛ بدین معنی که مثلاً در بخش چهارم که اغلب از زندگینامة خودنوشت میرزا یوسف روایت می‌شود، به ضرورت، شخصیت میرزا ملکم‌خان رفته‌رفته شکل می‌گیرد و البته از خلال یادداشت‌های میرزا یوسف. به توصیف‌های راوی از میرزا ملکم خان در اولین دیدار توجه کنید: «... مردی را دیدم با قامت متناسب و آراسته در کت و شلوار فاخر سیاه‌رنگ و پیراهن سفید و پاپیونی به قاعده و زیبا بر یقه زده... موهایی سفید داشت و سبیلی پهن بر صورتی تراشیده و پرچروک که حکایت از گذر سالیان عمر او می‌کرد...» (ص 95) اغلب شخصیت‌ها به همین گونه، یعنی به صرفِ توصیف نشان داده می‌شوند، اما از منش و عقاید میرزا ملکم خان به جز نظرات کلی چیز زیادی گفته نمی‌شود: «... آنچه در این ملک [انگلستان] حرف اول را می‌زند پول و سرمایة مادی است و اگرچه سرمایة معنوی نیز بسیار مهم است لکن کسی موفق است که بتواند سرمایة معنوی خود را نیز به سرمایة مادی تبدیل کرده و از این راه اندوخته‌ای برای خود حاصل کند...» (ص 103) دربارة شخصیتی دیگر مانند «میرزا شفیعا تبریزی» مطلب به گونه‌ای دیگر صادق است. ابتدا این شخصیت را صرفاً با کلیاتی از نظر و اندیشه‌اش می‌شناسیم و با وجود آنکه قرار است از شخصیت‌های تأثیرگذار در روند داستان باشد (چراکه به ترور شاه اقدام کند و میرزا یوسف به خاطر دوستی‌اش با این شخص مورد اتهام قرار می‌گیرد) اما به رغم این، نویسنده، چندان او را مورد توجه قرار نمی‌دهد.

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های رمان دیلماج ـ که البته نقطة قوت اثر نیز هست ـ زبان آن است. با توضیحاتی که تا به حال دربارة رمان داده شد، توقعی جز این نمی‌رود که زبان متن با توجه به حال و هوای تاریخیِ آن متأثر از نثر دورة قاجار باشد. ضرورت این مسئله به‌خصوص در فرازهایی که روایت از دست‌نوشته‌های میرزا یوسف شکل می‌گیرد به خوبی احساس می‌شود و البته به نحو احسن اجرا شده است. به این جمله‌ها توجه کنید: «... و این در حالی بود که در روزهای گذشته کمتر کسی در کنارم می‌ایستاد و اگر می‌ایستاد لمحه‌ای بیشتر نبود، سپس راه خویش را گرفته و می‌رفت. لکن امروز عابران دقیقه‌ها در کنارم می‌ایستادند و گاه با من سخن می‌گفتند که من را یارای جواب‌گویی نبود چون زبان ایشان نمی‌دانستم و گاه لبخندی زده و یا چند کلمه‌ای به زبان فرانسه می‌گفتم و البته یکی از ایشان فرانسه می‌دانست... سپس از ملیتم پرسید و اینکه چه مدت تعلیم نقاشی دیده‌ام و گفت که این شیوه نقاشی بسیار نزدیک است به آنچه اهل چین و ژاپن می‌کشند و وعده داد که باز خواهد گشت.» (ص 107) و از این دست در سراسر کتاب فراوان است.

نثر رمان دیلماج حاوی شخصیتی منحصر به خود است. آنجا که از زبان نویسنده (خسرو ناصری) روایت می‌شود کاملاً از لحاظ نثر با مقاطعی که از یادداشت‌های میرزا یوسف نقل می‌شود فرق دارد. نامه‌های ناشر یا حتی نامة نویسنده با نثری متفاوت از نامة آقای مستوفی‌نیا برادرزادة میرزا یوسف خطاب به نویسنده نوشته شده است و همة این‌ها بیانگر تسلط و تدقیق حمیدرضا شاه‌آبادی در زبان است.

موضوع دیگر دربارة رمان دیلماج این است که به نظر می‌رسد لحظاتی یا بخش‌هایی از رمان به پرداخت بیشتری نیاز دارد؛ چنان‌که قبلاً دربارة تغییر شخصیت میرزا یوسف اشاره‌ای شد. ماجرای سرکوب مشروطه‌خواهان در طالش و کرکانرود، شیفتگی میرزا یوسف به زینت، و تعلیم گرفتن میرزا یوسف نزد عبدالوهاب خان، همه و همه چنان به اجمال برگزار شده است که گویا کمترین تأثیری در کل رمان ندارند. وقتی حمیدرضا شاه‌آبادی مثلاً در صحنة اعدام یک مرد در محلة «چال میدان» می‌تواند تصویری آنچنان زنده و پویا و ماندگار ارائه کند، خواننده حق دارد بپرسد که چرا به حداقل توصیف از زینت ـ که عشق میرزا یوسف به او از هر نظر یکی از بخش‌های مهم رمان را تشکیل می‌دهد ـ توجه نشده است. از این گذشته در رمانی صد و پنجاه و هشت صفحه‌ای مثل دیلماج اختصاص دادن صفحات زیادی به ابراز عقاید مختلف (و مستقیم) دربارة وضع ایرانِ آن روزگار یا اروپای آن عصر به کدام ضرورت است؟ اگر قرار باشد این زیاده‌گویی‌ها به فضاسازی کمک کند، آیا پاراگراف‌هایی مانند این از پسِ رسالتی از این دست برآمده‌اند؟

«امتعة بریتانیا به تمام ممالک دنیا می‌رود و فی‌الواقع شاید جایی در دنیا نباشد که امتعة انگلیسی را مردم نخرند و به کار نگیرند بالاخص ممالک آسیایی که فی‌الواقع کارگران مردم بریتانیا هستند...» (ص 100) یا نمونه‌ای دیگر: «در مملکتی که هیچ‌کس مأذون نباشد لفظ قانون و اسم حقوق را به زبان بیاورد. در ملکی که هر جاهل و نانجیب بتواند بر مسند وزارت خود را مالک رقاب کل ملت قرار بدهد. در آن ملک همت ملوکانه و عدالت ظل‌اللهی چه معنی خواهد داشت.» (ص 91) و از این دست در سراسر کتاب فراوان است.

با وجود تمام آنچه گفته شد، این رمان را باید از چند نظر اثری قابل توجه به شمار آورد: نخست آنکه شاه‌آبادی در دیلماج پیشنهادی تازه برای ادبیات داستانیِ ما دارد و آن توجه به تاریخ و تاریخ‌نویسی است که متأسفانه داستان‌نویسان امروز ما کمتر بدان می‌اندشیند و این خود باعث شده است که تاریخ در ادبیات معاصر ما کمترین حضور را داشته باشد. و این مسئله به رغم تلاش‌هایی است که مؤسسات، سازمان‌ها، بنیادها و نهادهای مختلف و متعدد در چند سال انجام داده‌اند و هر یک به سببی و هدفی خود را متولی و مسئول نگارش و انتشار رمان‌ها و داستان‌هایی با درون‌مایه‌های تاریخی می‌دانند. از این رهگذر اگرچه تا به امروز صدها عنوان کتاب منتشر شده است، اما از این میان شاید تعداد آثاری که حاوی ارزش ادبیِ قابل توجهی باشند به سختی به شمارة انگشتان یک دست برسد. نکتة دیگر بی‌طرفیِ نویسنده است در سیر روایت رمان. این دستاورد دوم در شرایط یک رمان تاریخی، به‌ویژه قابل توجه است. حمیدرضا شاه‌آبادی با حذف تعلقات خاطر و موضع‌گیری‌های مشخص و ضربه‌زننده، صرفاً متن را ـ و نه اظهار نظرهای شخصی و جهت‌دار را ـ مقابل روی خواننده قرار می‌دهد. اگر بپذیریم که محترم شمردن مخاطب به معنی سد نکردن راه او در ارزش‌گذاری و دریافت شخصیِ خواننده است، باید باور کنیم که نویسندة رمان دیلماج عمیقاً این مفهوم را درک کرده و به کار گرفته است. چنان‌که به نظر می‌رسد دیلماج سطر به سطر سعی دارد هرچه بیشتر از همذات‌پنداریِ خواننده با شخصیت اصلیِ رمان جلوگیری کند و این روی دیگر سکة بی‌طرفیِ نویسنده است.